

| بهانه کسی (یا: چیزی) را گرفتن |
|
|
| سه شنبه, 18 اسفند 1388 17:30 | |||
|
حسرت دیدار کسی (یا چیزی) را داشتن و او را طلبیدن: «وقتی مادرشان جوانمرگ شد، بچههایم کوچک و قد و نیمقد بودند... گریه میکردند و بهانه مادرشان را میگرفتند.» «اولها یکخرده هوای تو را میکرد و بهانهات را میگرفت. بعدا کمکم یادش رفت.»
|